تبليغاتX
دستنوشته های آقای ای وای
دستنوشته های آقای ای وای

مایلی کهن

   قدیمها که این اسم به گوشم می خورد به نظرم یک آدمی با ته ریش می آمد که گرم کن ورزشی پوشیده و بر نیمکت مربیگری تیم ملی نشسته. اما امروز که این اسم را می شنوم، یک مرد شکست خورده در ذهنم می آید که مثل کلاه مخملی های پیش از انقلاب، به همراه نوچه اش (یا بهتر بگویم دستیارش) به پر و پاچه ی مردم گیر می دهد تا بگوید من هنوز کنار نرفتم. دیشب (16 آذر ماه 1388) در برنامه ی نود صحبتهای مایلی کهن در مورد فیروز کریمی را شنیدم. کمی شوکه شدم. اما بعد دیدم که طبیعتش این است و راه دگر ندارد. مایلی کهن عوض شده. بهتر بگویم.؛ به اصلش برگشته. خودش را پاک می داند و پزشک، دیگران را ناپاک و ام الفساد!! واژه هایش شده از بالا به پایین. دستور می دهد. پرخاش می کند. نعره می زند و فقط خودش را محق می داند. دیگران در دایره ی فساد دوانند و ایشان در اوج ملکوت طیران می کند. دوستان فوتبالی!!!!!!!!!!!!!!- انضباطی ما هم که هیچ نمی گویند. لابد خوشحالند از اینکه فوتبال بیمار ما که به زعمشان مهلک ترین بیماریش شده ابرو برداشتن بازیکنان، پزشکی لایق و حاذق پیدا کرده...

  در بین این همه قول و غزل، دیروز نقل قولی از عابدینی، مدیر داماش گیلان خواندم که بهترین نقل قول بود: "شما حکیم باشی فوتبالی؟"    

ارسال در تاريخ سه شنبه هفدهم آذر 1388 توسط آقای ای وای

دوستان و بینندگان عزیز با سلام

   امروز و در برنامه ی آشنایی با تکنولوژی قصد داریم دستگاهی جدید رو به شما عزیزان معرفی کنیم. دستگاهی که این روزها بسیار استفاده می شه و خب از اختراعات عالم بشریه. دستگاه ایمان سنج!

   اصولاً اسناد تاریخی پیشینه ی این دستگاه رو به هزاران سال پیش نسبت می دن. یعنی همون وقتی که آدم فهمید آدمه و در بعضی موارد بقیه ی آدمها غیر آدم! همون موقعها! بود که به فکر افتاد این غیر آدم بودن رو ثابت کنه. پس اولین شکلهای این دستگاه رو به وجود آورد. همین طور و به مدد تکنولوژی و در طی قرون و اعصار، این دستگاه پیشرفت کرد و تونست خودش رو با مقتضای زمان و مکان وفق بده. امروز هم این دستگاه با توجه به شکل قدیمی که داره از تکنولوژی پیشرفته ای برخورداره.

  اما روش کار این دستگاه؛ این قطعه ی کوچیک رو می تونید روی چشمهاتون مثل یک عینک بذارین. اما اگر می خواهید تاثیر و کارکردش همیشگی باشه می تونید به مدد تکنولوژی امروزی اون رو روی مغزتون نصب کنید. توجه کنید که برداشتن این قطعه از روی مغز، کار سختیه و حتا خطر مرگ داره. هر چند در صورت وجود این قطعه بر روی مغز این خطر همچنان موجوده. اما خب برای دیگران و نه شما!! این دستگاه بر اساس ظواهر افراد برنامه ریزی شده و بر طبق منطق "رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون" کار می کنه و فقط با دیدن ظاهر یکی، باطنش رو عین آب زلال بهتون نشون می ده. البته ذکر این نکته حائز اهمیته که دستگاه ایمان سنج ما در هر جامعه و هر شرایطی قابل برنامه ریزی به دست هر فردی هست و این نیست مگر فکر آسودگی شما!

   برای اینکه شما دوستان مطمئن بشید که این دستگاه کار می کنه اون رو با هم امتحان می کنیم. صورت اولش اینه که دستگاه رو روی چشمهاتون نصب کنیم. یک صفحه، جلوی چشمهاتون می یاد که یه چراغ بالاش داره. توی خیابون راه برید و به مردم نگاه کنید. خب... این خانومه که چیزیش معلوم نیست... می گذریم... این آقاهه هم که محاسنش بی شماره... بازم می گذریم... آها پیدا شد این پدر سوخته... نگاش کن... موهاش سیخ سیخیه... حتماً باید آدم مزخرف و ناجوری باشه. دیدید؟ دستگاه هم حرفم رو تایید کرد. اون چراغ قرمز رو بالای صفحه می بینید؟ داره تیلیک تیلیک می کنه. هر چی سرعت تیلیک تیلیکش بیشتر باشه طرف بی دین و ایمون تره. توجه کنید. برای استفاده ی بهتر به این دستگاه مدتی باید به طرف خیره بشید... خب خوبه... حالا اخماتون رو هم ببرید تو هم تا ابروهاتون بالای دستگاه رو لمس کنه... بعد بهش کمی نزدیک شید... در این صورت، دستگاه چند پیشنهاد براتون داره که می تونید از این طریق طرف بی دین و ایمون رو حسابی ارشاد کنید. این پیشنهادا از زیر لبی فحش دادن هست تا کتک و کتک کاری؛ انتخاب هر کدوم هم بسته به خنک شدن دل خودتون داره.

   اما صورت دومش که پیچیده تر هست و در عین حال خیلی آسون تر، اینجوریه. دستگاه روی مغزتون نصب می شه. خب حالا بریم بیرون. اصلاً نیازی نیست بقیه رو ببینید. خود دستگاه مستقیم می ره سر سوژه ی اصلی! اون پدر سوخته رو دیدینش؟ دستگاه فقط یک پیشنهاد بهتون می ده و این سوسول بازیها رو نداره که چند تا گزینه ارائه کنه. همون رو انجام بدید. مطمئن باشید دیگه طرف رو نمی بینید که ارشادش کنید!

   بینندگان عزیز. خیلی ممنون از اینکه در این برنامه هم با ما بودید. تا برنامه ی بعد ایمانتان در اوج و ایمان سنج حافظتان...

 

 

ارسال در تاريخ دوشنبه شانزدهم آذر 1388 توسط آقای ای وای
گاهی اوقات برای رسیدن به اهداف بزرگتر باید از اهداف بزرگ گذشت...

ارسال در تاريخ چهارشنبه چهارم آذر 1388 توسط آقای ای وای

  گاهی اوقات شاد بودن نیازی به دلیل ندارد. نیازی به هیچ توضیح و هیچ چرایی ندارد. داشتم شامکی می خوردم. Fox Movies یکی از کارتونهای محبوب من را نمایش می داد. ماداگاسکار. خوشحال شدم و مشغول به تماشا. تیتراژ آخرش را هم دیدم:

I LIKE TO MOVE IT MOVE IT
HE LIKE TO MOVE IT MOVE IT
SHE LIKE TO MOVE IT MOVE IT
YOU LIKE TO, MOVE IT!

WE LIKE TO MOVE IT MOVE IT
YOU LIKE TO MOVE IT MOVE IT…

US LIKE TO MOVE IT MOVE IT THATS THE ONE
US LIKE TO MOVE IT MOVE IT
US LIKE TO MOVE IT MOVE IT
US LIKE TO… MOVE IT!

   همین. همین من را خوشحال و شاد کرد. آهنگش را دانلود کردم. کینگ جولین (همان جانور عجیب و غریبی که نامش را نمی دانم و در این کارتون پادشاه ماداگاسکاری ها است) شخصیت عجیبی دارد. همانی است که من همیشه دوست داشتم باشم. شاد، سرخوش (بی دلیل!)، با اعتماد به نفس خاص خودش، بی توجه به نظرات دیگران و... . همین کافی بود تا برای ساعات آخر شب شاد شوم. نمی دانم. شاید هنر خاصی می خواهد که در این اوضاع، آدم شاد باشد. از سویی ناراحتم که من باید به چه چیز دل خوش کنم تا کمی بخندم. از سویی خوشحالم که از کوچکترین اتفاقات زندگی ام استفاده می کنم تا شاد باشم. در اکثر اوقات زندگی ام آدم شادی بودم. می خندیدم و تا جایی که می توانستم می خنداندم. اگر شاد بودن در این دوران هم از من گرفته شود دیگر ای وایی نیست...

   هم اکنون هم که ساعت از نیمه شب گذشته مشغول شنیدن این آهنگ هستم و واقعاً شادم. به شما هم پیشنهاد می کنم گوشش کنید...

http://uploading.com/files/SHUYKNXL/Madagascar_-_I_Like_To_Move_It_(Madagascar).mp3.html

 

ارسال در تاريخ شنبه سی ام آبان 1388 توسط آقای ای وای

   یکی از دوستانم فیلمبردار عروسی ها است. یعنی به قولی وظیفه ی ثبت خاطرات و شادی های مردم را به دوش می کشد. امروز دیدمش. با هم صحبت کردیم. در مورد کارش. واقعاً کار سختی است. از صبح یعنی حوالی ساعت 9 یا 10 صبح از خواب بیدار می شود. گلفروشی، آرایشگاه عروس، باغ و آتلیه و بعد از آن مجلس عروسی را فیلمبرداری می کند. به اینها اضافه کنید آویزان شدن از ماشین و فیلمبرداری از ماشین عروس. همه ی  اینها در شرایطی است که به هر دلیلی اگر اتفاقی برای فیلمها افتاد، دیگر راه بازگشتی نیست. یعنی اگر دوربین این دوستمان (که اکثراً اجاره ای هست) مشکلی داشت و دقایقی از فیلم را خراب کرد، دیگر نمی توان برگشت و از اول همه ی کارها را تکرار کرد. مثلاً اگر سر عقد دوربین خراب شود و یا فیلم نباشد و یا هر اتفاقی، دیگر نمی توان آن را دوباره فیلمبرداری کرد و فقط باید جلوی عروس و داماد عرق شرم ریخت. از سویی پس از یک روز جان کندن تا نیمه های شب و وقتی همه چیز خوب پیش رفت، ابرو کج کردنهای مهمانان جای خودش را دارد. گویی به برده ای نگاه می کنند. از سوی دیگر وقت تحویل فیلمها، باید پدرش در بیاید تا عروس و داماد بی دردسر فیلم را قبول کنند و ایرادهای الکی نگیرند و پولش را پس از 4 یا 5 ماه بپردازند. واقعاً کار پر استرس و پر دردسری است. به همه ی اینها اضافه کنید استرس سر مجلس عروسی را. استرس از اینکه یک وقت مبادا ماموران زحمت کش انتظامی بریزند و دوربین و فیلم و فیلمبردار را با هم ببرند. هم سرمایه و هم صاحب سرمایه را. آخرش هم معلوم نیست در این اوضاع چه بر سرشان می آید...

   داشتم فکر می کردم یک جوان چرا باید این همه استرس و ناراحتی داشته باشد؟ آن هم وقتی که سر کار می رود؟ آن هم وقتی که برای امرار معاشش در این وانفسا، مجبور به انجام هر کاری است و هر غرولندی را می شنود و هر نگاه سنگینی را تحمل می کند...

چرا؟!

فردا هم برای او و دیگران روزی است...

ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 توسط آقای ای وای

   مدتی پیش داشتم نوشته های خاک خورده ی ته مانده ی درد نشانم را می خواندم. یادش بخیر. چه روزهایی بود. می نوشتم و شاد بودم. یعنی به نوشتنم شاد بودم. یاد روزهای گذشته کردم. در رشته ی ادبیات با دوستانم درس می خواندیم و می نوشتیم و یاد می گرفتیم و گذر زمان را حس نمی کردیم. آن روزها بهترین روزهای عمرم بود. روزهایی که احساس مفید بودن داشتم. روحیه ی خواندن و نوشتن داشتم و شاد بودم. به نوشتنم. شاید هیچ کدام از ما فکرش را نمی کردیم که این روزها تمام می شود. اما شد... چه زود هم شد... خوب گذشت و خوب هم تمام شد. خوبتر از آن این است که دوستی هایمان هنوز بر جا مانده... کجاها رفتم. اصلاً قصدم این نبود. می خواستم بگویم در میان آن نوشته ها،  نامه ای را دیدم که خطاب به جناب نوری زاد و به مناسبت پایان یافتن سریال چهل سرباز نوشته بودم. آن، مطلبی است که در پست قبلی ام نوشتم.

   آن روزها که این نوشته را می نوشتم احساسم این بود که خب! بالاخره روزگار به بدی نمی گراید. همیشه هم بد نیست. گاهی فرازی، گاهی فرودی. دلمان به فرازش خوش بود تا فرودش را تحمل کنیم. در این برهوت فرهنگی قدم می زدیم و می گفتیم باز هم خوب است بادی می آید. باز هم خوب است جوی باریکی از سویی روان است. اما گویا روزگار با ما سر یاری ندارد. این برهوت، برهوت تر شده. آن جوی باریک هم دیگر نیست. آن بادی که عرق تنمان را خشک می کرد و ما را کمی خنک هم دیگر نمی وزد. در عرصه ی کتاب روز به روز اوضاع بدتر می شود. پس از مدتها به کتابفروشی های انقلاب سری زدم. اما دیگر کتابی نداریم که اسمش کتاب باشد. همه اش شده: عاشق شدن در دو ثانیه، مدیر 60 دقیقه ای، مادر 30 دقیقه ای، چگونه ذهن شوهرانمان را بخوانیم؟، چگونه زنانمان را سر کار بگذاریم؟، طالع بینی چینی و هندی و تایلندی و امریکایی و هنولولویی و...، کف دست بینی و فال قهوه گرفتن در دو سوت و هزاران هزار سوژه ی بی محتوای دیگر.

   در حیطه ی سینما و کلاً هنر هم به قول باران به "قهقرا" می رویم. فیلمها را ببینید. بالاخره بعد از خالی کردن جیب ملت دردمند بی خنده! به حول و قوه ی الاهی!  اخراجی های 2 را از پرده پایین کشیدند و به جایش چه فیلمهایی گذاشتند؟! شاید از این بین کمی، آن هم کمی کتاب قانون قابل دیدن باشد. بقیه اش شده آقای هفت رنگ و نیش زنبور و بقیه ی فیلمهای خنک و بیهوده که بازیگرانی کلیشه ای آن را بازی می کنند و از مردم در این اوضاع انتظار دارند که به معلق زدنهایشان بخندند.

   در حوزه ی نقاشی هم اوضاع دیدنی نیست. وقتی در یک گالری یک دانشجو از نقاشی یکی از نقاشان بزرگ کپی می کند و قیمت آن را 580 هزار تومان!!!!! می گذارد من چه بگویم؟ وقتی پس از بارها و بارها به خانه ی هنرمندان سر زدن فقط یک بارش با دیدن مجسمه های هنرمندی، کمی به وجد می آیم دیگر چه بگویم؟

در حیطه ی روزنامه نویسی... شوخی می کنید؟!

   در حیطه ی ورزش. ای وای که باز هم نمی دانم چه بگویم. آن یکی به آن دیگری نامه می نویسد و با ادبانه می گوید خفه شو! آن یکی در برنامه ی نود به جان سبیل و ریش دیگری می افتد. آن یکی در همان برنامه برای دفاع از سبیل و ریش افراد مختلف با دیگری دعوا می کند. حالم از ورزششان هم به هم می خورد...

   در حیطه ی موسیقی هم که عزیزان ما در حال ترکاندن هستند و آن را به اوج اعلا می برند. تازه در یک اقدام بی سابقه، خوانندگان مختلف از مرده (ناصر عبداللهی) تا زنده (احسان خواجه امیری) و از کمتر خوب (فتحعلی اویسی) تا خوب (دکتر اصفهانی) ممنوع الصدا شدند. مرسی...

   در حیطه ی اجتماع هم که خب هیچی! همه چیز سر جایش هست. فقط در یکی از شهرهای کوچک 6 مرد بر سر زنی می ریزند و حسابی درباره ی مسائل جاری فی ما بین صحبت می کنند. همه چیز خوب است...

   کنار اینها بگذارید تورم، کم شدن سهمیه ی بنزین، برداشته شدن یارانه ها!!!!!، نویزهای ماهواره ای (برابر با 1 گیگا هرتز) که خب لابد سبب سلامتی ما هستند، شاید در آینده تحریم، پایان یافتن شرایط تکنولوژیکی!!! صادرات نفت، و... . نمی دانم. شاید همه جا همین است و ما بی خبریم. شاید هم مثل ماهی در آب بدبختی ها دست و پا می زنیم و نمی فهمیم که آبی هست. شاید باید هنوز امیدوار بود و گفت پایان شب سیه سپید است. شاید هم ز رحمت در دیگری گشوده شد. شاید هم ما نبودیم و ندیدیم که آن در گشوده شد و سپیده ای زد و هزاران هزار شاید دیگر... اما خب بالاخره بعد از این همه فرود، طبیعتاً فرازی هست... نیست؟

     

ارسال در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط آقای ای وای

چهل سرباز؛ پيوندي ابلهانه

   در گذشته که گه گاه و در تلاشهايي بي نتيجه، شبکه هاي تلويزيون را عوض مي کردم تا به برنامه اي مطلوب دست پيدا کنم؛ نگاهم به قسمتهايي از سريال "چهل سرباز" مي خورد. اما هيچ گاه علاقه نداشتم اين چنين سريال جهت دار و ابلهانه اي را ببينم. ابلهانه براي اين چنين اثري بسيار کم است. شرمنده جناب نوري زاد!!

   آخرين قسمت سريال "چهل سرباز" در منزل برادر عزيز مشاهده شد. تلاشهاي بيهوده ي نويسنده ي سابق و محترم! روزنامه ي وزين کيهان براي پيوند فرهنگ ايراني و تفکرات پوچ اين چنيني!! ديده شد. چهره ي متحير رستم دستان (که بيشتر به اکوان ديو شبيه است) و اسفنديار رويين تن و سهراب و فردوسي در بهشت زهرا و بر مزار شهداي جنگ ايران و عراق واقعاً ديدني بود. هنگامي که زن قهرمان داستان (که به قول ايرج ميرزا بسان پياز، در هم پيچيده) به آنان پند و اندرز مي دهد که اينانند مردان سرزمين من! لحظه اي که دشمنان هميشگي ايران (بخوانيد امريکا) در برابر فرهنگ ايران و مردان امروزي! ايران صف بسته اند. همه و همه متاسفانه مشاهده شد. اين سريال يک خيانت عظيم است. خيانتي عظيم به فهم و شعور ملتي با تمدن و فرهنگ. واقعاً متاسفم که بي فرهنگاني علم فرهنگ و تمدن بلند مي کنند؛ با فرهنگان را مي کوبند و براي آنان از فرهنگ دم مي زنند. بسيار متاسفم که در کشورم مهرجويي ها و بيضايي ها و بشيريه ها و ... ساکت مي شوند تا جا براي نوري زادها باز شود. متاسفانه همه مي دانيم که:

فلک به مردم نادان مي دهد زمام مراد/ تو اهل فضلي و دانش همين گناهت بس

   باز هم مي گويم! اين سريال خيانتي عظيم است. از کارگردان گرفته تا مسئولين تدارکات اين سريال همه و همه در حق مردم ايران نه تنها لطفي نکردند که خيانتي بس عظيم مرتکب شدند. به قول جناب نويسنده، اين سريال (بخوانيد سريال سفارشي!!)، ساخته شده تا جوانان ايراني که ادغامي از همه ي اينان هستنند؛ گذشته ي خويش را بشناسند. اما من به عنوان يک جوان ايراني، پس از مشاهده ي اين سريال حالم از هرچه فرهنگ است به هم مي خورد.

جناب نوري زاد:

گر تو قرآن بر اين نمط خواني/ ببري رونق مسلماني

 

   اين سريال پر است از حرفهاي پوچ. جايي که فردوسي را با بيرقي کجايکي؟؟؟ در برابر سپاه امريکايي نگه مي دارند تا اشعاري الحاقي را که از خود فردوسي نيست بر زبان وي جاري سازند. جايي که تمامي چشم سبزان و چشم آبي ها را به نمايندگي از تمامي اروپاييان و امريکايي ها دشمن ايرانيان مي دانند (در اين قسمت فقط يک چشم سبز موجود بود که کارگردان به چشم و چال وي گير داده بود. چه ايستادن، چه پلانهاي بسته از چشمش و چه ...! اما به علت ازدياد استفاده از وي همه چشم سبز شدند!!). جايي که امريکايي ها را خونخوار نفهم بي شعور و پر ادعا مي دانند تا خودمان عالم و قاهر و با فهم و شعور جلوه نماييم. هنوز نمي دانند که با خرد کردن ديگران، ما بزرگ و باشکوه نمي شويم.

   به راستي اين است فرهنگ و تمدن ايران زمين؟؟ اين است تجليل از بزرگان ايران؟؟ تلاشهاي لا يتچسبک! براي پيوند فردوسي با آنچه که ما مي خواهيم؛ شد اثري هنري؟ هنوز نمي دانيد که فردوسي و امثال او نه براي يک قوم، نه براي يک ملت و نه براي يک کشورند؟ بلکه براي تمامي مردم دنیا هستند؟؟ هدف از ساخت اين چنين اثري چه بود؟ اين که آنچه را مي خواهيم بد نشان دهيم و آنچه را که مي خواهيم خوب ببينيم؟ تازه آنچه را که خواستيم خوب ببينيم، آنگونه ببينيم که ما مي گوييم؟

   در کل، اين سريال اثري بيهوده بود پر از حرفهاي پوچ و تلاشهاي ابلهانه براي به عمل رساندن شعاري که نمي دانيم از کجا آمده؟

شاعر چه خوش گفته که:

گل به تاراج رفت و خار بماند/ گنج برداشتند و مار بماند

   در آخر، با ابياتي از فردوسي اين نوشته را به پايان مي بريم که در شاهنامه و از زبان رستم فرخزاد آمده:

برين ساليان چارصد بگذرد/ کزين تخمه گيتي کسي نشمرد

از ايران و از ترک و از تازيان/ نژادي پديد آيد اندر ميان

نه دهقان نه ترک و نه تازي بود/ سخنها به کردار بازي بود

همه گنجها زير دامن نهند/ بميرند و کوشش به دشمن دهند

نه جشن و نه رامش نه کوشش نه کام/ همه چاره ي ورزش و ساز دام

زيان کسان از پي سود خويش/ بجويند و دين اندر آرند پيش

 

ارسال در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط آقای ای وای

/* /*]]>*/

   مدتی پیش توی ماشین یکی از دوستان نشسته بودم که صدای نخراشیده ی نتراشیده ای از بلندگوهای ماشین پخش شد که: اوآ، اوآ، اوآ، اوآ... بعد از مدتی شروع کرد به خواندن و فهمیدیم که رپ می خواند. گفتم ای وای که باز شروع شد. یه رپیست دیگه که می خواد از داف مافای بالای شهر بخونه و به قولی دامبولی چیزینا رو به اعلا مرتبه ی خودش برسونه!!! به اجبار گوش می دادم. اما هر چه می گذشت می دیدم که شعرش، شعری قوی است. باز هم گوش دادم. این ترانه، خطاب به کریس دی برگ و گروه آریان بود. ماشاالله بر طبق روال سبک رپ، هر دو را به در و دیوار کوبانده بود. اما واقعاً خوب بود. اسمش را از دوستم پرسیدم. نمی دانست. مدتها دنبالش بودم. تا اینکه در یکی از این روزهای تعطیل که با دوستان به گردش رفته بودیم یکی دیگر از آهنگهایش از گوشی دوستمان پخش شد. اسم ترانه چیز بود... ببین... اسمش چیز بود. عزیزم، یادم نرفته.  اسم ترانه "چیز" بود. به یکی از دوستان بلند مرتبه ی سابق اشاره کرده بود که گویا طرف، تکه کلامش چیز بود. با اینکه کمی ذهن انسان را به وادی های بی ادبانه!!! می کشاند اما باز هم شعرش قوی بود. اسم خواننده را از دوستان پرسیدم گفتند: شاهین نجفی. اسمش آشنا بود. شب که آمدم خانه، در اینترنت به دنبالش گشتم و چندتا از آهنگهایش را برای نمونه دانلود کردم. واقعاً خوب بود. واقعاً رپ بود. اعتراض داشت. به همه چیز و چقدر خوب اعتراض می کرد. با اینکه با بعضی از ریشه های فکری اش موافق نبودم اما خب سبک و سیاقش خوب بود. جالب اینجاست که در سایت ویکی پدیا صفحه ای مخصوص به او دیده می شد. خوشحالم. از این جهت که بالاخره بعد از این همه سال از شروع رپ (از دوران شهرام آذر در گروه سندی حساب کنید)، کسی آمد که رپ می خواند. سبک و سیاق رپ را داشت. مزیتش نسبت به دیگران این بود که کمتر فحش و بد و بیراه می گفت. به جای آن، تکیه اش بر شعر قوی، موسیقی مخصوص و صدایش بود که همه اش سبک شاهین نجفی را به وجود آورده بود. البته بعضی از آهنگهایش شبیه به آهنگهای امینم هست (مثل شعر سارینا که خیلی شبیه به Mocking Bird امینم هست).

   خلاصه ی کلام اینکه در بین این همه مدعیان رپ، همان کسانی که گمان می کنند رپ فارسی از دو حال خارج نیست: یا فحش و بی ادبی است و یا رپ شش و هشت! کسی پیدا شد که واقعاً رپ می خواند. کسی که بر پایه ی تحصیلات موسیقی اش، کار می کند و بر پایه ی تحصیلات دانشگاهی اش (هرچند نیمه کاره) شعر می سراید. کسی پیدا شد که در عرض سه سال پیشرفتش چشمگیر بوده. حداقل در حدی بوده که شخصی مثل نیلوفر بیضایی برایش نامه بنویسد و از او برای ترانه ی "ما مرد نیستیم" تشکر کند. از شما هم دعوت می کنم اگر دوست دارید به رپ فارسی گوش دهید سری به شاهین نجفی بزنید.

ارسال در تاريخ یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 توسط آقای ای وای

 

شما فردی به نام یوسفی می شناسید؟ آقا یا خانوم یوسفی. اگر نه بگذارید من حسابی برای شما معرفیشون کنم. ایشون خلقتی عجیب هستند. بدون عیب و نقص. بدون ذره ای رنگ خوردگی. ایشون از نعمتهایی خاص برخوردارند که فقط مخصوص خودشونه و همین نعمتهاست که باز هم ایشون! رو از ما غیر ایشون ها به صورت تافته ای جدا بافته، مخصوص کرده. همین ایشون هستند که می تونن هر مشکلی رو حل کنند و به قولی گره از کار جهان وا بکنند! برای من عجیب بود که چرا ما تا به حال ایشون! رو نشناخته بودیم. جالبه که ایشون همین نزدیکای ما زندگی می کنن ها. اما ما از درک مقامات و بزرگیشون محروم بودیم. من نمی دانم چرا توی این همه مشکلات اخیر نه این وری ها و نه آن وری ها سراغی از ایشون نگرفتند؟ به جان خودم مشکل رو حل می کرد. جوری که نه سیخ بسوزه و نه کباب بسوزه و نه جای دیگه ای نه کس دیگه ای و نه جای کس دیگه ای. سالهاست که دوای شفای عالمیان در دستان ایشون بوده و ما بی خبران به جان هم افتاده بودیم. بعضی دست به یقه ی حافظ بیچاره ی بخت برگشته می شدیم که: "بگو بینم آخرش چی می شه؟" و بعضی استخاره می کردند. اما هیچ کدام سودی نداشت. چون راه رو ایشون می دونند و چاه رو ایشون! کلید مهر و محبت عالمیان در جیب این فرد بود و هیچ کس نمی دانست. به جرات می گم که حتا رزق و روزی ما هم بعد از خدا با ایشون بود!!!! یعنی یه جورایی اگر خدا رزق و روزی ما رو به ما نمی داد و یا یادش می رفت که بده و یا احیاناً خودش رو به اون راه می زد! با وساطت ایشون و پارتی بازی، مشکل حل می شد. انقدر که آدم باحالی هست و ما نمی دونستیم! سالها می گذشت و کسی از ما سراغی از این سر مکنون! نمی گرفت. تا اینکه ایشون دیدن نخیر. ماها نمی تونیم درست بشناسیمشون. پس خودشون راساً اقدام کردند و خودشون رو به ما معرفی کردند که ای بی خردان! یار در کوزه و شما تشنه لبان دور جهان می گردید. این منم. خورشید عالم تاب. این منم چاره ی اصحاب! این منم یک فرد ناب! این هم کارت ویزیتم:

 

موفق باشید...

ارسال در تاريخ یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 توسط آقای ای وای

"بیایید شعر نو بگوییم"

 

بحث امروز در باره ی شعر نو وشعر نو گویان نو است! این بحث قصد توهین به هیچ شخصی حقوقی و حقیقی و غیره و ذالك را نداشته، ندارد ونخواهد داشت.

مواد لازم:

یك عدد شخص !(به این شخص بعداً شاعر اطلاق می شود.) ـ یك عدد قلم- یك عدد كاغذ! (برای ثبت اینگونه نوشته ها در تاریخ بشریت!)- مقداری تراوشات ذهنی (كه البته اول به آن ها كلمه و جمله و سپس شعر می گوییم.)

 

تبصره 1- كاغذ چركنویس از هر نوعی می تواند باشد. اما اگر كاغذ خطی كهنه باشد بهتر است.

 

طرز تهیه:

   هنگامی كه از تمام دنیا خسته و دلخور و گریان هستید؛ به اتاقتان وارد شوید. در را به هم بكوبید و روی صندلی میز تحریرتان بنشینید. قلم مذكور و كاغذ فوق الذكر را بردارید و احساستان را بنویسید. مثلا یكی از احساسات نوشته شده اینگونه است:

"‍‌ اَه. حالم از همه چی به هم می خوره. می خوام بمیرم. ای تف تو روحت كه اذیتم كردی.... " و هی ادامه دهید . وقتی خشمتان فرو كشیده شد! به جمله خوب نگاه كنید پس از كمی نگاه كردن، جمله ی بالا را اینگونه  بنویسید:

"حالم خوب نیست. می خواهم بمیرم ای تف درون روحت كه اذیتم كردی..."

   سعی كنید از این كار خوشتان بیاید . پس از آن ادامه دهید:

"حالم خوب نیست. می خواهم بمیرم. ای كه مرا آزردی، الاهی آزرده شوی..."

ته قلم را در دهانتان بگذارید و تریپ روشنفكری بگیرید . بعد ادامه دهید:

"حالم خوش نیست. نمی خواهم به زندگی ادامه دهم. میازار مرا و از من دور شو..."

 

تبصره 2-  سعی كنید كلمات، سیر ادبی شدن را طی كند. مثلا اگر كلمه ی: بیشین بابا را نوشته اید؛ اینگونه تغییرش دهید:

بیشین بابا، بیشین، بشین، بفرما، خواهش می كنم بفرمایید، جلوس بفرمایید، ای الاهی فدای قدمهایتان شوم؛ منت و تــه را هر دو، برسر این حقیر گذاشته و جلوس بفرمایید و امثال دیگر این كلمات.

 

تبصره 3- به این كلمات، كلمات و صفات دیگر اضافه كنید. قدم ها---> قدم های متلاطم        دست---< دستان چروك خوشبو         شلوار------< شلوار روان         ناخن-------> ناخن های زحمتكش.       و...

 

   حال با توجه به این امكان، جمله ی نوشته شده را اینگونه می نویسید:

"حالم خوش نیست. می خواهم پرواز كنم. پروازی به اوج آسمان  رویاهایم . تا دیگر نه تو و نه هیچكس دیگر، نتواند خاطرم را بیازارد كه اگر بیازارد، لعنت بر او باد."

 

تبصره 4- سعی كنید در جملاتتان حد اقل یكی و حد اكثر (بنا به طول شعرتان) 5 تا 6 كلمه ی بی ربط اضافه كنید. این كلمات باید به گونه ای باشد كه هیچ كس منظور شما را نفهمد و از این راه حس شعری خود تان را به همه نشان دهید.

جمله ی بالا اینگونه می شود:

" دیگر حالم خوش نیست. می خواهم با پاهایم بال بزنم و پرواز كنم. پروازی قشنگ به اوج آسمان رویاهایم. تا دیگر نه تو و نه آ ن سیرت های زشت نژند را نبینم. دور شوید ای شغال های كینه و گرنه باد امید، شما را می پراكند ."

   خب حالا یك چیز كم است و شما نمی دانید كه چی ؟ خودتان را به درو دیوار می كوبانید تا یادتان بیاید. به كتابهای شعر قدیمی رجوع می كنید. آها یافتید، یافتید. جمله های بالا اینگونه می شود:

دیگر حالم خوش نیست

می خواهم با پاهایم بال بزنم و پرواز كنم

پروازی قشنگ

به اوج آسمان رویاهایم

تا دیگر نه تو

و

نه دیگرآن سیرت های زشت نژند

را نبینم.

دور شوید ای شغال های كینه

و گرنه

باد امید شما را می پراكند."

 

   شعر كه دیگر بدون اسم نمی شود. سعی كنید كه اسم، كوتاه و ترجیحاً بی ربط با شعر باشد. این هم اسم:

« سنگ قبر آرزو»

   از اول دوباره همه چیز را دوره كنید تا كم وكسر نداشته باشد. خب با این همه تمرین حالا شما شاعر شده اید و عمراً چیزی از نیما و سهراب و حافظ و سعدی و فردوسی كم ندارید. هر كس هم كه از شعر شما ایراد بگیرد، او را در اشعارتان به دیوار بكوبانید.

   و در قسمت آخر برای شما علاقمندان به شعر و مخصوصاً شعر نو! دو جمله ی تمرین در خانه می دهم تا استعدادتان را با کمال میل تراوش دهید:

« لا مصب! تو اول پیچیدی .»

« آخه فنچ! من به تو چی بگم؟ چهار تا ااسّخوونی یه روكش.»

        

 

 

ارسال در تاريخ دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 توسط آقای ای وای
قالب وبلاگ