تبليغاتX
دستنوشته های آقای ای وای
 و بالاخره کسی که رپ خواند...

   مدتی پیش توی ماشین یکی از دوستان نشسته بودم که صدای نخراشیده ی نتراشیده ای از بلندگوهای ماشین پخش شد که: اوآ، اوآ، اوآ، اوآ... بعد از مدتی شروع کرد به خواندن و فهمیدیم که رپ می خواند. گفتم ای وای که باز شروع شد. یه رپیست دیگه که می خواد از داف مافای بالای شهر بخونه و به قولی دامبولی چیزینا رو به اعلا مرتبه ی خودش برسونه!!! به اجبار گوش می دادم. اما هر چه می گذشت می دیدم که شعرش، شعری قوی است. باز هم گوش دادم. این ترانه، خطاب به کریس دی برگ و گروه آریان بود. ماشاالله بر طبق روال سبک رپ، هر دو را به در و دیوار کوبانده بود. اما واقعاً خوب بود. اسمش را از دوستم پرسیدم. نمی دانست. مدتها دنبالش بودم. تا اینکه در یکی از این روزهای تعطیل که با دوستان به گردش رفته بودیم یکی دیگر از آهنگهایش از گوشی دوستمان پخش شد. اسم ترانه چیز بود... ببین... اسمش چیز بود. عزیزم، یادم نرفته.  اسم ترانه "چیز" بود. به یکی از دوستان بلند مرتبه ی سابق اشاره کرده بود که گویا طرف، تکه کلامش چیز بود. با اینکه کمی ذهن انسان را به وادی های بی ادبانه!!! می کشاند اما باز هم شعرش قوی بود. اسم خواننده را از دوستان پرسیدم گفتند: شاهین نجفی. اسمش آشنا بود. شب که آمدم خانه، در اینترنت به دنبالش گشتم و چندتا از آهنگهایش را برای نمونه دانلود کردم. واقعاً خوب بود. واقعاً رپ بود. اعتراض داشت. به همه چیز و چقدر خوب اعتراض می کرد. با اینکه با بعضی از ریشه های فکری اش موافق نبودم اما خب سبک و سیاقش خوب بود. جالب اینجاست که در سایت ویکی پدیا صفحه ای مخصوص به او دیده می شد. خوشحالم. از این جهت که بالاخره بعد از این همه سال از شروع رپ (از دوران شهرام آذر در گروه سندی حساب کنید)، کسی آمد که رپ می خواند. سبک و سیاق رپ را داشت. مزیتش نسبت به دیگران این بود که کمتر فحش و بد و بیراه می گفت. به جای آن، تکیه اش بر شعر قوی، موسیقی مخصوص و صدایش بود که همه اش سبک شاهین نجفی را به وجود آورده بود. البته بعضی از آهنگهایش شبیه به آهنگهای امینم هست (مثل شعر سارینا که خیلی شبیه به Mocking Bird امینم هست).

   خلاصه ی کلام اینکه در بین این همه مدعیان رپ، همان کسانی که گمان می کنند رپ فارسی از دو حال خارج نیست: یا فحش و بی ادبی است و یا رپ شش و هشت! کسی پیدا شد که واقعاً رپ می خواند. کسی که بر پایه ی تحصیلات موسیقی اش، کار می کند و بر پایه ی تحصیلات دانشگاهی اش (هرچند نیمه کاره) شعر می سراید. کسی پیدا شد که در عرض سه سال پیشرفتش چشمگیر بوده. حداقل در حدی بوده که شخصی مثل نیلوفر بیضایی برایش نامه بنویسد و از او برای ترانه ی "ما مرد نیستیم" تشکر کند. از شما هم دعوت می کنم اگر دوست دارید به رپ فارسی گوش دهید سری به شاهین نجفی بزنید.

|+| نوشته شده توسط آقای ای وای در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388  |
 ایشون؟ یوسفی!

 

شما فردی به نام یوسفی می شناسید؟ آقا یا خانوم یوسفی. اگر نه بگذارید من حسابی برای شما معرفیشون کنم. ایشون خلقتی عجیب هستند. بدون عیب و نقص. بدون ذره ای رنگ خوردگی. ایشون از نعمتهایی خاص برخوردارند که فقط مخصوص خودشونه و همین نعمتهاست که باز هم ایشون! رو از ما غیر ایشون ها به صورت تافته ای جدا بافته، مخصوص کرده. همین ایشون هستند که می تونن هر مشکلی رو حل کنند و به قولی گره از کار جهان وا بکنند! برای من عجیب بود که چرا ما تا به حال ایشون! رو نشناخته بودیم. جالبه که ایشون همین نزدیکای ما زندگی می کنن ها. اما ما از درک مقامات و بزرگیشون محروم بودیم. من نمی دانم چرا توی این همه مشکلات اخیر نه این وری ها و نه آن وری ها سراغی از ایشون نگرفتند؟ به جان خودم مشکل رو حل می کرد. جوری که نه سیخ بسوزه و نه کباب بسوزه و نه جای دیگه ای نه کس دیگه ای و نه جای کس دیگه ای. سالهاست که دوای شفای عالمیان در دستان ایشون بوده و ما بی خبران به جان هم افتاده بودیم. بعضی دست به یقه ی حافظ بیچاره ی بخت برگشته می شدیم که: "بگو بینم آخرش چی می شه؟" و بعضی استخاره می کردند. اما هیچ کدام سودی نداشت. چون راه رو ایشون می دونند و چاه رو ایشون! کلید مهر و محبت عالمیان در جیب این فرد بود و هیچ کس نمی دانست. به جرات می گم که حتا رزق و روزی ما هم بعد از خدا با ایشون بود!!!! یعنی یه جورایی اگر خدا رزق و روزی ما رو به ما نمی داد و یا یادش می رفت که بده و یا احیاناً خودش رو به اون راه می زد! با وساطت ایشون و پارتی بازی، مشکل حل می شد. انقدر که آدم باحالی هست و ما نمی دونستیم! سالها می گذشت و کسی از ما سراغی از این سر مکنون! نمی گرفت. تا اینکه ایشون دیدن نخیر. ماها نمی تونیم درست بشناسیمشون. پس خودشون راساً اقدام کردند و خودشون رو به ما معرفی کردند که ای بی خردان! یار در کوزه و شما تشنه لبان دور جهان می گردید. این منم. خورشید عالم تاب. این منم چاره ی اصحاب! این منم یک فرد ناب! این هم کارت ویزیتم:

 

موفق باشید...

|+| نوشته شده توسط آقای ای وای در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388  |
 بیایید شعر نو بگوییم

"بیایید شعر نو بگوییم"

 

بحث امروز در باره ی شعر نو وشعر نو گویان نو است! این بحث قصد توهین به هیچ شخصی حقوقی و حقیقی و غیره و ذالك را نداشته، ندارد ونخواهد داشت.

مواد لازم:

یك عدد شخص !(به این شخص بعداً شاعر اطلاق می شود.) ـ یك عدد قلم- یك عدد كاغذ! (برای ثبت اینگونه نوشته ها در تاریخ بشریت!)- مقداری تراوشات ذهنی (كه البته اول به آن ها كلمه و جمله و سپس شعر می گوییم.)

 

تبصره 1- كاغذ چركنویس از هر نوعی می تواند باشد. اما اگر كاغذ خطی كهنه باشد بهتر است.

 

طرز تهیه:

   هنگامی كه از تمام دنیا خسته و دلخور و گریان هستید؛ به اتاقتان وارد شوید. در را به هم بكوبید و روی صندلی میز تحریرتان بنشینید. قلم مذكور و كاغذ فوق الذكر را بردارید و احساستان را بنویسید. مثلا یكی از احساسات نوشته شده اینگونه است:

"‍‌ اَه. حالم از همه چی به هم می خوره. می خوام بمیرم. ای تف تو روحت كه اذیتم كردی.... " و هی ادامه دهید . وقتی خشمتان فرو كشیده شد! به جمله خوب نگاه كنید پس از كمی نگاه كردن، جمله ی بالا را اینگونه  بنویسید:

"حالم خوب نیست. می خواهم بمیرم ای تف درون روحت كه اذیتم كردی..."

   سعی كنید از این كار خوشتان بیاید . پس از آن ادامه دهید:

"حالم خوب نیست. می خواهم بمیرم. ای كه مرا آزردی، الاهی آزرده شوی..."

ته قلم را در دهانتان بگذارید و تریپ روشنفكری بگیرید . بعد ادامه دهید:

"حالم خوش نیست. نمی خواهم به زندگی ادامه دهم. میازار مرا و از من دور شو..."

 

تبصره 2-  سعی كنید كلمات، سیر ادبی شدن را طی كند. مثلا اگر كلمه ی: بیشین بابا را نوشته اید؛ اینگونه تغییرش دهید:

بیشین بابا، بیشین، بشین، بفرما، خواهش می كنم بفرمایید، جلوس بفرمایید، ای الاهی فدای قدمهایتان شوم؛ منت و تــه را هر دو، برسر این حقیر گذاشته و جلوس بفرمایید و امثال دیگر این كلمات.

 

تبصره 3- به این كلمات، كلمات و صفات دیگر اضافه كنید. قدم ها---> قدم های متلاطم        دست---< دستان چروك خوشبو         شلوار------< شلوار روان         ناخن-------> ناخن های زحمتكش.       و...

 

   حال با توجه به این امكان، جمله ی نوشته شده را اینگونه می نویسید:

"حالم خوش نیست. می خواهم پرواز كنم. پروازی به اوج آسمان  رویاهایم . تا دیگر نه تو و نه هیچكس دیگر، نتواند خاطرم را بیازارد كه اگر بیازارد، لعنت بر او باد."

 

تبصره 4- سعی كنید در جملاتتان حد اقل یكی و حد اكثر (بنا به طول شعرتان) 5 تا 6 كلمه ی بی ربط اضافه كنید. این كلمات باید به گونه ای باشد كه هیچ كس منظور شما را نفهمد و از این راه حس شعری خود تان را به همه نشان دهید.

جمله ی بالا اینگونه می شود:

" دیگر حالم خوش نیست. می خواهم با پاهایم بال بزنم و پرواز كنم. پروازی قشنگ به اوج آسمان رویاهایم. تا دیگر نه تو و نه آ ن سیرت های زشت نژند را نبینم. دور شوید ای شغال های كینه و گرنه باد امید، شما را می پراكند ."

   خب حالا یك چیز كم است و شما نمی دانید كه چی ؟ خودتان را به درو دیوار می كوبانید تا یادتان بیاید. به كتابهای شعر قدیمی رجوع می كنید. آها یافتید، یافتید. جمله های بالا اینگونه می شود:

دیگر حالم خوش نیست

می خواهم با پاهایم بال بزنم و پرواز كنم

پروازی قشنگ

به اوج آسمان رویاهایم

تا دیگر نه تو

و

نه دیگرآن سیرت های زشت نژند

را نبینم.

دور شوید ای شغال های كینه

و گرنه

باد امید شما را می پراكند."

 

   شعر كه دیگر بدون اسم نمی شود. سعی كنید كه اسم، كوتاه و ترجیحاً بی ربط با شعر باشد. این هم اسم:

« سنگ قبر آرزو»

   از اول دوباره همه چیز را دوره كنید تا كم وكسر نداشته باشد. خب با این همه تمرین حالا شما شاعر شده اید و عمراً چیزی از نیما و سهراب و حافظ و سعدی و فردوسی كم ندارید. هر كس هم كه از شعر شما ایراد بگیرد، او را در اشعارتان به دیوار بكوبانید.

   و در قسمت آخر برای شما علاقمندان به شعر و مخصوصاً شعر نو! دو جمله ی تمرین در خانه می دهم تا استعدادتان را با کمال میل تراوش دهید:

« لا مصب! تو اول پیچیدی .»

« آخه فنچ! من به تو چی بگم؟ چهار تا ااسّخوونی یه روكش.»

        

 

 

|+| نوشته شده توسط آقای ای وای در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388  |
 دنیای تضاد

دنیای تضاد

   مدتی پیش بر حسب اتفاق! سه روز پشت سر هم عروسی بودم. مجالس عروسی که به صورت جداگانه برگزار می شد. آقایان در سالنی می چپیدند و خانمها هم همین کار را در جایی دیگر انجام می دادند منتها فرقش این بود که داماد در این کار با خانمها همکاری می کرد. خب تا اینجای کار مشکل زیادی نداشتیم. اما قضایا از بدو ورود به سالن شروع شد. در قسمت آقایان کپه ای سبیل و ریش و پشم و موی پر از عرق روی هم انباشته شده بودند و بوی مشک و عبیر و زعفران در هر نقطه ای از سالن خودش را به رخ دماغ ما می کشید. فردی تقریباً ژیگول آمد و میکروفونی به دست گرفت. به ما مهمانان عرض سلامی کرد و گفت: حالا می خوایم مجلس رو بترکونیم ها!!! دکمه ی پخش لپ تاپش را فشار داد و غلط و غلوط را سر هم کرد و شروع به خواندن نمود:

دستا بره بالا، عجب شبی می شه والله!!!

دستا بره بالا، بگین هزار ماشاالله!!!

امشب دست روی دست، شصت روی شصت وای که چه حال داد!!!!

گفتش که بیا با من برقص وای چه صفا داد...

درزمانی که ایشان خودش را خفه می کرد و از دست و شصت و حال دادن سخن می گفت؛ آقایان مشغول نوع دیگری از چپاندن به صورت میوه در دهان بودند و خواننده ی محترم را به سبیل پدر مرحومشان هم حساب نمی آوردند. بالاخره بعد از مدتی زیاد که خواننده خودش را خفه کرد؛ دو سه نفری وسط آمدند و حرکاتی انجام می دادند که کمی به رقص شبیه بود. ماجراهای جالب از همین جا شروع شد:

   یکی آمد وسط، طره هایش بر پشتش بسته و دهانش به مثابه پسته ای خنده بر لب زده، ابرویش صاف و رویش نرم. هر چه به این بابا نگاه کردیم که این دیگه کیه؟ نفهمیدیم. بالاخره شروع کرد به رقص و بقیه ی آقایان دورش حلقه زدند. به نوبت با وی می رقصیدند. قضیه به اینجاها ختم نشد. دوستان عزیزمان حتماً باید ماچی، بوسی، وشگونی از لپ و شاید بقیه ی لپ و گاهی به کلی و اصولاً از این فرد می گرفتند و این آقا! با شور، شیدایی می کرد و با ناز دلداری!! در یک کلام به این راحتی ها ماچ نمی داد. همه ی اینها را گفتم که یک تصویر برای شما بسازم. در عروسی ای که خانواده ها، بسیار معتقد بودند، آقایان نباید خانمها را می دیدند و بر عکس! اما این وسط داماد بین دو سالن در رفت و آمد بود. موزیکی که آنجا پخش می شد اینگونه بود:

خوشگل و با نمکی، جیگرتو خام خام بخورم

لباتو خیس بکنم عرقتو شامپاین بکنم...

در همین حین یک آقا بین دیگر آقایان رقص دلبری می کرد و دل می برد و به آقایان ریش و پشم دار خوشبو به زور ماچ و بوسه از اقصا نقاط صورتش می داد، بعد عده ای بیرون از سالن در ماشین دور هم جمع شده بودند و.... . همه ی اینها به کنار؛ در قسمت خانمها ویدئو پروژکشن پخش زنده زده بودند و خانمها رقص آقایان را با دل سیر تماشا می کردند...

همه چیز خوب است...

 

|+| نوشته شده توسط آقای ای وای در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388  |
 یک داستان

  سلام  

یک داستان چند وقتی است که در ذهنم می چرخد. گفتم اینجا بنویسمش شاید آن داستان و عواقبش را فراموش کنم. داستان اینگونه است:  


"اون قدیم قدیمها، وقتی که خورشید با طلوعش همه ی جهان رو سرسبز می دید؛ یه دهقان پیر در کلبه ای حقیر وسط جنگلی بزرگ زندگی می کرد. این دهقان کسی بود که به راحتی با همه ارتباط برقرار می کرد و دوست می شد و به واسطه ی همین خصلتش بین مردم خیلی مشهور شد. حتا این شهرت بین حیوونا هم رفته بود و سلطان جنگل با دهقان داستان ما پیمان صلح و دوستی بسته بودند. روزی دهقان، شیر رو  به خونه ی خودش دعوت می کنه. وقتی گپی با هم می زنن، همسر دهقان سفره ای رنگین می چینه و همه سر سفره می یان. شیر طبق عادتش تکه گوشتی رو به دندان می کشه و مشغول می شه. دهقان و زنش که انتظار همچین صحنه ای رو نداشتند کمی شوکه می شن. دهقان بر می گرده و توی گوش همسرش می گه: این چه وضعشه؟ چقدر بی نزاکته. خجالت نمی کشه با دست غذا می خوره و وقت خوردن غذا هی از دهنش صدا می یاد؟! زن دهقان ضربه ای به دهقان می زنه که یعنی ساکت! زشته. اما شیر حرف اونها رو شنیده بود. خلاصه. شام رو می خورن و کمی با هم صحبت می کنن و وقت رفتن شیر می رسه. شیر دم در می ایسته. مستقیم توی چشم دهقان نگاه می کنه و می گه: میزبان عزیز. از اینکه رسم مهمان نوازی رو به جا آوردی ازت ممنونم. منتها یک زحمت دیگه برای تو داشتم. دهقان می گه: هر چی که باشه! شیر می گه: اون تبر رو اونجا می بینی؟ می خوام اون رو برداری و محکم بزنی توی سر من!!! دهقان جا می خوره. می گه: چرا؟ مگه می شه؟ ما با هم پیمان دوستی بسته بودیم. من این کار رو نمی کنم. خلاصه. از شیر اصرار و از دهقان انکار. آخر سر شیر می گه: ببین! اگر این کار رو انجام ندی، همین الان و توی خونه ی خودت هم خودت رو تکه تکه می کنم و هم زنت رو!! دهقان که دیگه می بینه چاره ای نداره؛ تبر رو بر می داره؛ بالا می بره و محکم به فرق سر شیر می زنه. خون از سر شیر فواره می زنه و  روی صورت شیر می ریزه. شیر با خنده ای تلخ اونجا رو ترک می کنه.           روزها می گذره و شاید ماه ها و شاید سالها. خبری از شیر نبود و دهقان هم سرش به کار خودش بود و گاهی اوقات یادی از شیر می کرد. تا اینکه روزی، به طور اتفاقی، شیر و دهقان همدیگر رو می بینن. بعد از سلام و احوال پرسی فراوان، یاد ایام قدیم می کنند و ناگهان دهقان به یاد اون شب کذایی می افته. از شیر می پرسه: دوست عزیز. من هنوز در عجبم که چرا تو اون شب اون تقاضا رو از من کردی؟! شیر خنده ای می کنه و می گه: یال من رو کنار بزن و ببین اثری از اون زخم می بینی؟! دهقان هر چی می گرده نمی بینه. شیر ادامه می ده: اما هنوز زخمی رو که با حرفات روی دلم گذاشتی؛ باقی مونده..." و من سالهای ساله که این زخم رو با خودم این ور و اون ور می برم...

|+| نوشته شده توسط آقای ای وای در شنبه بیست و هفتم تیر 1388  |
 بزرگداشت خیام در مجلس بزرگداشتش!!

  دروز دوشنبه 28 اردیبهشت، مجری یک نیمچه همایش بودم. همایشی که به بزرگداشت 4 شاعر بزرگ این مرز و بوم می پرداخت: فردوسی، خیام، عطار و سعدی. چون در اواخر فروردین و ماه اردیبهشت روزهایی به مناسبت بزرگداشت این شعرا گرفته شده بود. اجرا کننده ی این مراسم یک کانون بود که چندتا از دوستانم در آن بودند. نمی خواهم همه ی آن را برای شما شرح بدهم. اما یک نکته خیلی به من فشار آورده که آن را برایتان شرح می دهم.

   پشت صحنه بودم و گروه موسیقی سنتی در حال آمده شدن بود تا برنامه ی خودش را اجرا کند. داشتم با یکی از اعضای گروه موسیقی هماهنگ می کردم که چه زمانی یاز دارند و وسایل مورد نیازشان برای اجرا چیست؟ اوضاع شلوغی بود. برنامه با 45 دقیقه تاخیر شروع شده بود و همه مخصوصاً من بسیار هول بودیم. در این اوضاع یکی از دست اندر کاران با کتابی به طرف من آمد. اسم کتاب "رباعیات خیام  من" بود و آقای شبیری نامی آن را نوشته بود. خانم دست اندرکار به طرف من آمد و گفت: نویسنده ی این کتاب بین جمعیت نشسته است و این کتاب را به ما تقدیم کرده. برو و اسمش را صدا کن و بگو بیاید در مورد کتاب سخنرانی کند. هرچه گفتم الان زمانش نیست؛ بگذارید برای بعد از اجرا؛ ولی وی اصرار شدیدی  داشت. بالاخره با کلی دلخوری و ناراحتی از اینکه همه نوعه در کار مجری برنامه دخالت می کنند؛ روی سن رفتم و نام ایشان را صدا زدم. آقایی بود تقریباً سالخورده، با موهایی خاکستری، عینکی برچشم، کیفی در دست و سبیلی خطی بر لب! در حین تشویق حاضرین به روی صحنه آمد و شروع به سخنرانی کرد. در این حین من به پشت صحنه رفته بودم. بعد از همایش مادرم که یکی از حاضرین آن جلسه بود؛ گفت: تو می دونستی اون کتاب در مورد چی بود؟ گفتم: نه! و مادرم برایم توضیح داد.

   این آقا نشسته و در اندرون خودش فکر کرده که چرا اشعار خیام بر در و دیوارهاش شهر تهران و یا سایر شهرها، نوشته نمی شود؟ علت آن را هم پیدا کرده. چون در رباعیات خیام، سخن از می و پیاله و حوری و...  آمده است. باز هم این آقا نشسته و در اندرون خودش خلوت کرده و برای انجام این وظیفه ی مهم و بسیار حیاتی! به این نتیجه رسیده که رباعیات خیام را اسلامی کند!!!!!!!!!!!!! یعنی چه؟ یعنی مثلاً به جای "می" نوشته "نی" و یا به جای "شراب"، "نماز" و همین طور بگیر و ببر جلو. تازه تعریف کرده که کتاب من بسیار مورد استقبال وزارت ارشاد قرار گرفته است و در نمایشگاه کتاب بسیار فروخته!! در  این کتاب، صفحه ای به اصل رباعی اختصاص داده شده و صفحه ی مقابل به اسلامیزاسیون شده اش.

   در همایشی که به بزرگداشت بزرگان می پرداختیم؛ بزرگی را خفه کردند و آثارش را نابود! هنوز هم از قبول این اقدام پشیمانم...

|+| نوشته شده توسط آقای ای وای در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388  |
 نامه ی یک عاشق

   چه جوری بگم دوست دارم؟ هرجوری بود خودم رو از بین مردم رد کردم تا رسیدم بهت! اما محلم نمی ذاری؟ از صبح تا شب و شب تا صبح کنارتم. خودم رو در نظر میارم که: "شعر می خونم، از سرو کولت بالا می رم و خودم رو می مالونم بهت! صبح که می شه با لمس پوستت بیدار می شم و اولین چیزی که من رو سر حال می یاره طرح بدنته! صاف و ساده! " اما دریغ از یه جواب ساده! هی به خودم می گم که آیا لایق تو هستم؟ جواب این سئوال رو دل لامصبم می ده! می گه :آرّه! هی خودم و به این در و اون در می زنم که یه نظری به ما داشته باشی، اما آخه چرا به من التفانی نمی کنی؟ تا وقتی من کنارتم هیچ کس جرات نداره حتی نزدیکت شه. حالا درسته که گاهی اوقات از دور فحشم می دن. حتی اون روز داداشت می خواست بکشتم. یادته؟ با اون چاقو قصابیه! اما دیگه هیچی برام مهم نیست، هر چی گفتم و هر کاری کردم رو قبول دارم و پاش واسادم چون عاشقم! می فهمی؟ عاشق!! اما تو خیال می کنی من دروغ می گم! واسه همینه که منو قبول نداری!

   یادم می یاد وقتی خونه بغلیتونو نساخته بودن و اونجا یه خرابه بود؛ من راحت تر بودم. آخه میومدم بالای دیوار خونتون و تماشات می کردم. اون موقع ها جرات نداشتم نزدیکت شم. اما ازت خوشم میومد! آخه همــه چیز رو می فهمیدی و باز محلم نمی ذاشتی، باهام حرف نمی زدی. میدونستم که این به خاطر حجب و حیات بود؛ واسه همین بود که عاشقت  شدم. اما عاشق کشی تا کی؟ جدیداً هم که جور دیگه ای اذیتم می کنی. هر وقت میام پیشت یا به زور از بالای دیوار نگات می کنم؛ در کمال بی شرمی دراز می کشی تو حیاط خونتون و محلم نمی دی. می خوای منو دق بدی؟

   دوستم می گفت که می خوای با این کارات منو از سرت باز کنی. باشه. باشه. من دیگه از اینجاها می رم. می رم به یه جای دور. چون هم تو محلم نمی ذاری و هم دیگه این ورا خرابه نیست که من توش راحت باشم. حالا هم که راحت می تونم اسمتو صدا بزنم باز با من نامهربونی.  

    فقط اینو بدون که گفتن کلمه ی شیلنگ برای یه مار خیلی سخت بود.

خداحافظ نامهربانتر از همه.

     

   

  

  

 

|+| نوشته شده توسط آقای ای وای در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388  |
 اعجاز سلحشور

این متن برای من میل شده بود. خوشم آمد. اینجا گذاشتم:

 

اعجاز سلحشور

جناب آقای سلحشور من اصلا کاری ندارم که بیست میلیارد مملکت را هدر داده ای و اصرار داری که شش میلیارد است . و از اینکه خیال مردم را نسبت به یوسف و قصه زیبایش خراب کرده ای ناراحت نیستم .

و به رگ غیرتم برنمی خورد که ساق پای زلیخا و گردن زن یوذارسیو پیداست .

و از این که اردلان به جای جبرییل بازی می کند خنده ام نمی گیرد .

و از این که خیال می کنی از همه علما و فضلای قم باسوادتری و می توانی بفهمی کدام روایت صحیح است و کدام خراب و جواب سبحانی و شیخ حسین و…را با قدرت تمام می دهی هیچ خیالی ندارم .

و مطمئن باش از این که هنوز نمی دانی زبان معیار چیست و گونه های زبانی چیست از تو انتقاد نمی کنم.

و تعجب نمی کنم وقتی یک برده بی سواد می گوید ” کاهنان ما را به استعمار کشیده اند و مانع توسعه یافتگی مملکت مصر شده اند ”

و یا مسئول آن دو سیلویی که قرار است هفت سال گندم را نگهداری کنند به کسی می گوید ” نام شما در لیست نیست ” .

و به من چه که نمي دانی آن زمان نمی گفتند ” سوریه ”

و اهرام مصر بعد از یوسف ساخته شده اند .

و اصلا به من چه که زلیخا جوان شد را از کجا درآوردی .

کسی کاری ندارد که روایت شما توراتی است نه قرآنی .

از این که پرتقال تامسون را جای ترنج به خورد زیبارویان مصر می دهی.

و موش پلاستیکی را جای موش واقعی بازی می دهی گله ندارم .

من گله نمی کنم چون جوابت این است که این آقا نماز نمی خواند و غرض مرض دارد .

و کاری ندارم که یعقوب از هزار کیلومتری بوی یوسف را می شنود ولی از نزدیک نمی داند کدام یوسف است .

و یوسف یک قسمت عالم الغیب است و یک قسمت هم سلولی اش را نمی شناسد .

و از این که یک گله بیست گوسفندی را یازده چوپان می رانند شگفت زده نیستم .

و از این که یعقوب یک آدم جاهل و احمق نشان داده شد نمی پرسم در حالی که زلیخا عارفی بالله بود که حقایق عرفان را درک کرده بود ولی یعقوب هنوز اسماعیلش را ذبح نکرده بود .

فقط یک سوال مهم دارم . این گفت و گو و محاوره زیر را که در حد اعجاز است از کجایت درآورده ای ؟

یعقوب : آه آنها چیستند . کوهند یا تپه .
یکی از بچه های یعقوب : نه آنها اهرام مصرند
.
یعقوب : اهرام مصر ؟

یکی از بچه ها : آری اهرام و این ها ساخته دست بشرند .
یعقوب : اوهوم .

 

|+| نوشته شده توسط آقای ای وای در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388  |
 آرش

   "...و یابندگان که به یافتن آرش رفته بودند بازگشتند؛ پیشانی پرچین و موی سپید: -او چگونه می تواند باز گردد؟ زیرا او تیرش را –که به بلندی نیزه ای بود- با دل خود انداخته بود و نه بازوی خود... و تیر می رفت. روز از پی روز و شب از پس شب! بندیان که آمدند آن را در شتاب دیده بودند و گروگان ها. آوارگان دشت به دیده ی خود باور نداشتند و هنگامه در آنان افتاد که از پشته های ویرانه سر برآوردند و هر کس از آن می گفت؛ پدر با پسر، برادر با برادر و زن شویمند با شوی. و شور برخاست و افسانه ی تیر در دهانها افتاد؛ از تیره به تیره، از سینه به سینه، ار پشت به پشت. و تا گیهان بوده است این تیر رفته است.

 

****

 

   خورشید به آسمان و زمین روشنی می بخشد و در سپیده دمان زیباست. ابرها باران به نرمی می بارند. دشتها سبزند. گزندی نیست. شادی هست؛ دیگران راست. آنک البرز؛ بلند است و سر به آسمان می ساید و ما در پای البرز به پای ایستاده ایم و در برابرمان دشمنانی از خون ما؛ با لبخند زشت. و من مردمی را می شناسم که هنوز می گویند: آرش باز خواهد گشت."

بهرام بیضایی، نمایشنامه ی آرش

|+| نوشته شده توسط آقای ای وای در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388  |
 جهالت
"سپاهی ساخته اند از جهالت و فولاد! جهالت سر تا پا مسلح است."
|+| نوشته شده توسط آقای ای وای در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388  |
 
 
بالا